تبليغاتX
دلنوشت های یک مینی نویسنده!

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ


جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

خاطره

باید بروم . . .

کجا؟؟ مهم نیست . . .

مهم رفتن است و نجوایی که در گوشم می گوید :

برنگرد ، هیچ وقت هم به پشت سرت نگاه نکن که سنگ می شوی ،

با گذشت زمان غبار می شوی و باد تو را می برد تا آنجا که

دیگر خودت هم نمی توانی دلت را که روزی می تپید و هیچ وقت از تو ساعت نمی پرسید(!) پیدا کنی . . .

سخت است . . .

ولی می روم تا خاطره شوم و گم شوم در آن جاودانگی که تو برایم می سازی . . .

آن لرزیدن دست و دلم که از خاطره شدن می گریزی و نمی خواهی که باورش کنی . . .

آری !

نمی خواهی باور کنی که همه ی ما آمده ایم تا خاطره شویم و خاطره بمانیم ،

و دلیل بغض کسی باشیم . . .

این ها زا باور نمی کنی ،

و منتظری تا ببینی خاطره ی فردای کدام غریبه ی از راه رسیده خواهی شد . . .

این جا . . .

همین لحظه . . .

یک نفس عمیق بکش . . .

تمام شد . . . همین . . . انگار هیچ اتفاقی نیفتاده . . .

آن قدر برایت ساده بودم که خاطره نمی شوم ، بغض و حتی اشک ؛

اشکی که جمع شود در چشمات تا دنیا را یک لحظه تار کند و بعد بچکد روی همین نوشته ای

که داری می خوانی و نمی دانی چرا . . . !

این نوشته ها به کوچه های خاطره می رسند ،

به خاطره های بن بست گاهی . . .

بی هیچ گریزگاهی . . .

و من . . .

اکنون . . .

احساس می کنم که بریده ام ، کم آورده ام و حق بازگشت ندارم . . .

گاهی دیوار های این اتاق ، سقف ترک خورده اش ، پنجره ی رو به بیابانش و هوای خفه اش 

خاطره می شود . . .

و تو سال ها بعد در اتاقی از خواب بیدار می شوی که سقفش ترک ندارد و پنجره اش

رو به دریا باز می شود . . .

اما آن روز می دانی که روزی کسی را میشناختی که در آن اتاق توصیف شده زندگی می کرد و

حالا نمی دانی کجای ذهنت گمش کرده ای . . .

ساده است . . .

اتفاق است . . .

ولی اتفاقی نیست . . .

به من فکر نکن . . .

اگر برایت مثل تمام روزهای تکراری تمام می شوم ، به من فکر نکن . . .

ترجیح می دهم برایت عطسه ای باشم که در بدترین زمان به سراغت می آید تا تو در تمام عمرت ،

با هر عطسه به یادم بیاوری ؛ نه توجهی گذرا از سر ناچاری . . .

من اگر خاطره ی تو نباشم ، ترجیح می دهم که نباشم . . .




:: موضوعات مرتبط: عاطفی


دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

پایان

از هیاهوی واژه ها خسته ام . . .

من سکوتم را از برگه های سپید آموخته ام . . .

آیا "سکوت" روشن ترین واژه ها نیست؟؟!

همیشه در خلوت ،

"مرگ" را مجسم دیده ام . . .

آیا مرگ ،

خونسردتزین واژه ها نیست ؟؟!

تا چشم گشودم ،

از چشم زندگی افتادم . . .

شب - شاید امشب -

زیر نور یک واژه خواهم نشست ،

نام خونسرد معشوقه ام را ،

بر حواس پنج گانه ام خال خواهم کوفت . . .

و همزمان ؛

پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت :

" پایان " . . .



:: موضوعات مرتبط: عاطفی


یکشنبه بیستم فروردین 1391
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

این جا

اشک هایت را برای خودت نگه دار پسرک !

این جا اصلا" جای خوبی برای سخن گفتن از احساس نیست . . .

این جا فقط می توانی از سنگدلی صحبت کنی ، تا همه مشتاقانه گوش به حرف هایت بسپارند و

حتی تشویقت کتتد . . . !

این جا ، مردمان ، تلخی چشیده اند و  عجیب به آن عادت کرده اند ؛ 

آنقدر عجیب که هر چیز دیگری را بیگانه می یابند و پس می زنند . . .

این جا اشک هایت را به بطالت می بینند و احساست را به حماقت . . . !

سکوتت را به ندامت و فریادت را به شکایت . . . !

تنهایی ات را به خجالت و دروغت را به عادت . . . !

عشقت را به جهالت و تنفرت را به شجاعت . . . !

و در پایان همه ی این ها زندگی ات را به سیاحت می بینند . . .

اشک هایت را برای خودت نگه دار پسرک !

با تو هستم ! ! می فهمی یا نه؟؟؟

این جا نباید اشک بریزی . . .




:: موضوعات مرتبط: عاطفی


دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

هفت سینی از وجودت

بوی بهار می آید ،

بوی فروردین !

فروردینی متفاوت تر از همه ی فروردین های گذشته . . . !

صدای نوروز می آید ،

صدای قلب من !

صدایی متفاوت تر از همه ی صداهای گذشته . . . !

هفت سین امسالم را نیز متفاوت می چینم ،

با همه ی سین های دوست داشتنی وجودت ؛

از سادگی قلبت گرفته ،

                               تا سرسختی احساست . . .

از سیرت زیبایت گرفته ،

                               تا سنگینی نگاه نافذت . . .

از سردی لحظات ندیدنت گرفته ،

                               تا سرعت لحظه های دیدنت . . .

سین آخر را نیز با سیل خروشان گیسوانت می چینم . . . !

یکی از شیرین ترین آرزوهایم ؛

نشستن در کنار تو ، بر سر سفره ی هفت سین است . . .

پس امسال هفت سینم را جایی می چینم که همیشه آنجایی !!

آری !

اینجا ؛

                   در قلبم . . . !

رویایی ترین عیدی دنیایم را از چشمانت می گیرم . . .

و همه ی سهمیه ی دعایم را ؛

برای یک عمر داشتنت ،

برای یک عمر دیدنت ،

و برای یک عمر بودنت ،

مصرف می کنم . . . !

بهاری که با بهار زندگی ات در هم آمیزد ،

دیگر فصل ها را شرمسار خواهد کرد . . .

این بهار را قدر می دانم و با شوقی بی نظیر به استقبالش خواهم رفت . . .



:: موضوعات مرتبط: عاطفی


شنبه بیست و هفتم اسفند 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

دلتنگی بهاری

انتظارم برای رسیدن بهاری دیگر ،

کم کم از روزشماری ، به شمارش ساعت ها و دقایق خواهد رسید . . .

هر سال ،

همین روزها ؛

دلتنگی خاصی دنیایم را احاطه می کند . . .

فکرم را . . .

قلبم را . . .

شاید هم احساسم را . . . !

اسمش را گذاشته ام دلتنگی بهاری . . .

چند سالی بود که به دنبال دلیل این دلتنگی می گشتم ؛

به دنبال مبدأ یا شاید هم مقصدش . . .

اما امسال دیگر در جست و جوی این ابهامات نیستم . . .

زیرا دیگر می دانم که این دلتنگی ، هر چقدر هم که بزرگ ،

درست در لحظه ی تحویل سال گم می شود . . .

آری !

همان لحظه ای که چشمانم را می بندم تا ؛

از آرزوها و خواسته هایم در سالی نو ،

با خدایم سخن بگویم . . .

همان لحظه ای که چشمانم را باز می کنم ،

و قطره ای اشک ؛

ناخودآگاه مسیر گونه ام را طی می کند ،

تا به سرعت خود را قبل از نگاهم به صفحه ی اشعار حافظ برساند . . . !

دلتنگی بهاری ام نیز

با همین قطره ،

به پایان می رسد . . .

همه ی این ها را نوشتم تا بگویم :

"بهار" ، فرصت زیبایی برای پایان دادن به همه ی دلتنگی هاست ؛ از دستش ندهید . . .

آسمان شهرم هنوز بارانی ست اما ؛

تشخیص بهار اصلا" سخت نیست . . . !!!



:: موضوعات مرتبط: عاطفی


جمعه بیست و ششم اسفند 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

دعا

چندین سال سر سفره هفت سین

دعا کردم که خدایا !

به آنان که نمی دانند آگاهی عطا فرما !

امسال از تو می خواهم

به آنان که می دانند قدرت عطا فرمایی !

همین . . .

الهی آمین . . .



:: موضوعات مرتبط: اجتماعی، عاطفی، جملات کوتاه


دوشنبه پانزدهم اسفند 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

فراموشی

میلیون ها اعتراض بر روی زبانم است اما ؛

فریاد زدن را فراموش کرده ام . . .

ساعت ها حرف برای زدن دارم اما ؛

سخن گفتن را فراموش کرده ام . . .

بغض گلویم هر ثانیه سخت تر می شود اما ؛

گریستن را فراموش کرده ام . . .

صدها دلیل برای رفتن دارم اما ؛

گام برداشتن را فراموش کرده ام . . .

هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارم اما ؛

مرگ را فراموش کرده ام . . .

عجیب دوست دارم همه چیز را از یاد ببرم اما ؛

فراموش کردن را نیز را فراموش کرده ام . . . !



:: موضوعات مرتبط: اجتماعی، عاطفی


شنبه سیزدهم اسفند 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

اسب سرکش در سینه لیلی

لیلی گفت  : موهایم مشکی ست ، مثل شب ، حلقه حلقه و مواج ، دلت توی حلقه های موی من است .

نمی خواهی دلت را آزاد کنی ؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی ؟

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته ی بید و گفت : نه نمی خواهم ،

گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم . دلم را هم .

لیلی گفت : چشم هایم جام شیشه ی عسل است ، شیرین ،

نمی خواهی عکس ات را توی جام عسل ببینی ؟ شیرینی لیلی را ؟

مجنون چشم هایش را بست و گفت : هزار سال است عکسم ته جام شوکران است ،

تلخ . تلخی مجنون را تاب می آوری ؟

لیلی گفت : لبخندم خرمای رسیده ی نخلستان است .

خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند . نمی خرما بچینی ؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت : من خار را دوست تر دارم .

لیلی گفت : دست هایم پر است . پلی که مرا به تو می رساند . بیا و از این پل بگذر .

مجنون گفت : اما من از این پل گذشته ام . آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد .

لیلی گفت : قلبم اسب سرکش عربی ست . بی سوار و بی افسار . عنانش را خدا بریده ،

این اسب را با خودت می بری ؟

مجنون هیچ نگفت . لیلی که نگاه کرد ، مجنون دیگر نبود ؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن .

لیلی دست بر سینه اش گذاشت ، صدای تاختن می آمد .

اسب سرکش اما در سینه ی لیلی نبود . . .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستانی از کتاب " لیلی نام تمام دختران زمین است " از " عرفان نطر اهاری "




:: موضوعات مرتبط: عاطفی


پنجشنبه یازدهم اسفند 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

شب

شب ،

من ،

و آغوشی برای دفن آرزوها ؛

در دل . . .

عجیب درد دارد ،

بازگشت آرزوها ،

به همان جایی ؛

که متولد شده بودند . . .

و خیلی زود همان جا ،

فن را ترجیح می دهند . . .

شب ،

من ،

و نگرانی هایی نو ؛

که پشت در ،

منتظر استقبال اند . . .

شب ،

من ،

و اندک شادی هایی ؛

که از هر روزنه ای مشغول فرارند . . .

شب ،

من ،

و هیولایی به نام

" نتهایی " . . .



:: موضوعات مرتبط: عاطفی


دوشنبه هشتم اسفند 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

جدا شدند تا شاد شویم . . . !


به احترامش بر می خیزم ،

به احترام مردی که برای زمانی ؛

هر چند اندک ،

شد دلخوشی ملتی که کم کم فراموش کرده بودند لبخند را . . .

ملتی که ؛

به تصویر کشاندن درد هایشان ،

خود باعث این دلخوشی شد . . .!

آری !

درد هایی آن قدر تلخ ؛

که جایزه ها یکی پس از دیگری ،

چشیدنش و سر تعظیم فرود آوردند . . .!

بعضی از ثانیه های زندگی ات را ،

اگر خود بخواهی هم ؛

توانت را نیست به فراموشی شان . . .

بامداد 8 اسفند ماه 90 نیز ،

کلکسیونی از این ثانیه ها را با خود داشت . . .

بر می خیزم ؛

این بار به احترام نادر و سیمین ،

که جدایی شان ،

میلیون ها دل را با شادی پیوند داد . . .

بر می خیزم ،

به احترام همه ی لبخند هایی که امروز ؛

بر روی لب های خشک مردم سرزمینم نشست . . .




:: موضوعات مرتبط: اجتماعی، عاطفی


یکشنبه هفتم اسفند 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

درخت

حال و هوایم مثل همیشه ابری ست ؛

در زیر پاهایم نهالی می روید . . .

درختی که نامش را نمی دانم . . .

در اندرون درخت ،

صداها و آوا هاست . . .

در اندرون درخت ،

تنهایی را می بینم . . .

و ابری که هر شب ؛

تختم را در آغوش می گیرد . . .

و برای خود ،

می بارد تا سحر . . .

و ستاره ای که بر کنار تختم می نشیند . . .

و تو ای پلک های من !

با ستاره ای که زیر پایم طلوع می کند ،

همبستر شو . . .

و نورش را ؛

به جنین روز های آینده منتقل کن !!



:: موضوعات مرتبط: عاطفی


شنبه ششم اسفند 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

چراغ ها را خاموش کن !

چراغ ها را خاموش کن !

بگذار تاریکی را تا ابد به چشمانم پیشکش کنم . . .

و سکوت را ؛

برای همیشه به هیاهوی گوش هایم . . .

چراغ ها را خاموش کن !

تا از همکاری خود با آسمان ؛

در اجرای نمایش " باران " ،

خجالت نکشم . . .

یا ؛

برای فریب دادن خود ،

به راحتی وجدانم را گم کنم . . .

چراغ ها را خاموش کن !

خاموش . . .




:: موضوعات مرتبط: عاطفی


دوشنبه یکم اسفند 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

آرامش

تشنه ام ؛

تشنه ی تنها یک قطره آرامش . . .

تعجب نکن !

همان یک قطره آن قدر برایم کمیاب است که دست یافتنش برای یک عمر سیرابم می کند . . .

" آرامش " . . . !

بیگانه ام با واژه واژه اش . . .

نمی دانم . . . شاید هم او  با من بیگانه است . . .

بارها خود را در یک قدمی اش دیدم ولی ؛

مثل همیشه با زهرخندی نفرت انگیز مرا از خود راند . . .

همان زهر خندی که صدها بار در چهره ی دردهای زندگیی  خویش دیده ام . . .

آری !

با هر پدیده ای در زندگی مواجه شدم به من خندید ؛

از درد هایم گرفته تا آدم ها . . .

همین آدم هایی که دلیل اصلی اصلی بیگانگی ام با آرامش هستند . . .

آدم هایی که عمریست به من می خندند چون با آن ها فرق دارم !

البته من هم به آن ها می خندم چون کاملا" شبیه به یکدیگرند . . .

بگذریم !

همیشه قلم را با این نیت بر کاغذ می نشاندم که ؛

برای اندک مدتی آرامم کند . . .

اما حس می کنم که تازگی ها آرامشی در کار نیست و فقط با این کار خود را فریب می دهم . . .

این بار این قلم را در اختیار خودش گذاشتم تا به من بفهماند که چقدر از آرامش دورم . . .

نه نا امیدم و نه بی انگیزه ، اما ؛

گم کرده ام آرامش را . . .

حقیقت است و حقیقت هم کاملا" تلخ . . .

این حقیقت تلخ را این بار قلبم چشیده است ،

قلبی که تا پیش از این فقط درد را می چشید . . .

این تلخی برایش متنوع است و می خواهد از این پس به آن عادت کند . . .

قلبی که دیگر نیازش به آرامش را فراموش کرده است . . .

آرامش ! چه واژه ی غریبی . . . !




:: موضوعات مرتبط: عاطفی


یکشنبه سی ام بهمن 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

نبض او

برای همیشه سرم را پایین می اندازم ،

زیرا در چشم هایم داستانی ست

که هنوز ؛

به نرجمه در نیامده . . .

وجودم ؛

اندوه و آه . . .

و ثمره هایش ؛

رنج و درد . . .

عمریست

به غرق شدن در افکارم

مشغولم . . .

دنیایم ،

دنیای درازی ست ؛

که در دو " چشم " خلاصه می شود . . .

شادی ،

در گام هایم ؛

همچون سنگ یخ زده . . .

و زمان ،

در قطره های اشکم ؛

از هم می پاشد . . .

هرگز نیاندیش که ؛

که امید من میمیرد . . .

زیرا که نبض او ،

راز امیدواری من است . . .



:: موضوعات مرتبط: عاطفی، اشعار


جمعه بیست و هشتم بهمن 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

احساس

سرانجام پزشکان منشأ همه ی دردهایم را تشخیص دادند ؛
تومور بد خیمی دارم به نام " احساس " . . . !
می گویند خیلی زود مرا از پا در می آورد ،
بی صبرانه منتظر آن روزم . . .



:: موضوعات مرتبط: عاطفی، جملات کوتاه


جمعه بیست و هشتم بهمن 1390
م : ن : علیرضا

عذرخواهی

سلام به همگی . . .

امتاسفانه امروز یه غریبه یا شاید هم یه آشنا رمز وبلاگ رو هک کرد و دو تا پپست کاملا" بی محتوا

نسبت به وبلاگ گذاشت . . .

هر چند که خوشبختانه متن های بدی نبود ولی از همه ی اونایی که خوندن و فکر کردن کار منه

عذرخواهی می کنم . . .

نطر هایی هم که تو این 2 تا پست گذاشتین رو منتقل می کنم رو پست یعدی که میزارم...

ممنون . . .




جمعه بیست و هشتم بهمن 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

اعتماد

می خواهم همه ی لغت نامه های دنیا را جمع کنم ؛
در همه ی آن ها ،
معنی واژه ی "اعتماد" را پاک کرده و به جای آن ؛
پر رنگ بنویسم :
پشیمانی



:: موضوعات مرتبط: عاطفی، جملات کوتاه


سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

ساعت بیست و پنج



ثانیه ها می گذرند ،
دقیقه ها و ساعت ها هم . . .
کماکان منتطرم . . .
در مکان قرارم با "خوشبختی " . . .!
نمی دانم چرا این قدر دیر کرده است ؛
خودش گفته بود ساعت بیست و پنج منتظرش باشم . . .!



:: موضوعات مرتبط: عاطفی، جملات کوتاه


یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

عبور

عبور کردی ؛

آهسته اما عجیب . . .

آن قدر عجیب که عبورت را ندیدم !

که اگر جز این بود ؛

این گونه گنگ حسش نمی کردم . . .

این گونه نامفهوم ؛ آزارم نمی داد . . .

و این گونه خاص ؛ سر در گمم نمی کرد . . .

آری !!

سردرگمم ؛ چون این حس آزارم می دهد . . .

و آزرده ام ؛ چون این سردرگمی را حس می کنم . . .

این حس گنگ . . .

                این آزار نا مفهوم . . .

                              و این سردرگمی خاص . . .

همه را از " تو " می بینم ؛

از تو و آن عبور عجیبت . . .



:: موضوعات مرتبط: عاطفی


پنجشنبه بیستم بهمن 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

گذشته

واااای . . .!

باز هم از خواب برخواستم . . .

و باز هم "گذشته" ام را می بینم که مثل همیشه کمین کرده که بیدار شوم ؛

تا مثل همیشه تبدیل شود به سوحان این روح ،

در ذهنم بپیچد و به سراسر وجودم حمله کند . . .

تا زمانی که زنجیر " گذشته  " روی دوشم باشد ،

لعنت است که به روحم تزریق می شود و همچنین نفرین و یأس و انزوا . . .

گاهی اوقات که در خلوت خودم هستم و دور و برم نیز خلوت ؛

به " گذشته " فکر می کنم م روز ها و چیز هایی که از دست رفت . . .

فکر به این که اگر دیروز می آمد ؛

خیلی چیزها را عوض می کردم ،

خیلی اتفاقات نو رقم می زدم ،

خیلی خیلی خیلی . . .

اما حیف . . .

حیف که دستمان از دو چیز در این دنیا کوتاه است ؛

امروز از دیروز و فردا از امروزمان . . .

دیروزی که همیشه برایم آزار دهنده است ،

دیروزی که همیشه با امروز و فردایم در جنگ است . . .

با فکر کردن به دیروز ،

بند کفش افکارم گره ی کوری می خورد که

تصمیم می گیرم دل از کفش بکنم و آن را از پاشنه از پا جدا کنم . . .

خیلی ها آمدند و رفتند و برایم نسخه پیچیدند ؛

اما افسوس که نسخه ها همه عمومی بودند و هیچ کس نتوانست یا نخواست که

وجودم را معالجه کند . . .

هر بار که حسرت برایم بماند ،

در وجودم ریشه می کند و به زخمی کهنه روی قلبم تبدیل می شود ،

زخمی روی زخم های دیگر . . .

سد راه بقیه ی روزهای زندگی ام می شود ؛

روزهایی که شاید بهترین ساعات عمرم را به همراه داشته باشند و من

بی خبر از آن هنوز در جدل با " گذشته " ام هستم . . .

ولی دیگر باید این " گذشته " فراموش شود . . .

شاید نتوانم اتفاقات گذشته ام را تغییر دهم ،

ولی فردایم را قدر می دانم و

ثانیه ثانیه اش را می سازم . . .

شیرین می سازم . . .

حتی اگر فقط چند ثانیه تا پایان دنیایم مانده باشد ؛

آن چند ثانیه را زیبا رقم می زنم . . .

راهی طولانی در پیش دارم ؛

دنیا !!

لحظه ای توقف کن . . .

دیگر می خواهم سوار بر قطارت شوم . . .



:: موضوعات مرتبط: عاطفی


جمعه چهاردهم بهمن 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

پازل

نمی دانم آیا دنیای شما هم مثل من به این اندازه تاریک و سرد است ؟

آیا شما هم مثل من اشک هایتان به جای باریدن روی صورت بر روی قلبتان می بارد ؟؟

اهل تابستانم اما زندگی ام کاملا" زمستانی ست ، حتی شاید سردتر از آن . . . !

در جای جای دنیایم می توان رد پای یک حس بی نشانه را دید ؛

شاید هم یک بغض شیشه ای . . .

بغضی شیشه ای که 19 سال در گلویم سکنا گزید و این روزها در این دل خانه کرده است ؛

دلی که دیگر به دوختن هم قانع نمی شود . . .

مثل همیشه من هستم و خودم و یاوری که چند وقتی ست همدم این تنهایی نقره ای من شده است ؛

" قلم " . . .

البته چیزهای دیگری هم در این تنهایی یافت می شوند ؛

- خاطراتی که بوی حسرت گرفته اند . . .

- آرزوهایی که تک تک رو به قبله می شوند . . .

- لبخند هایی که دیگر به مصنوعی بودن عادت کرده اند . . .

- پلک هایی که برای دقایقی بسته شدن بی قرارند . . .

- مغزی که خود نیز به سلامت خود مشکوک شده است . . .

و خیلی چیزهای شبیه بی این چیز های متفاوت !!!

وای !! یادم رفت ؛

یک همدم دیگر هم دارم که البته علاقه ام به او یک طرفه ست ،

من او را عاشقانه دوست دارم ولی او از من خسته است ؛

" شب " . . . !

آری ! شب . . .

شبی که سهم من از تمام او ، فقط بیداری هایش است . . .

بگذریم !

می خواستم از دنیایم بگویم که به اینجاها رسیدم . . .

دنیایی که در آن سختی ها و مشکلات با تمام قدرت به درد هایم تاختند . . .

تعداد شکست هایم مهم نیست ، یعنی دیگر مهم نیست . . .

دیگر از این دنیا و سرنوشتم گلایه ای ندارم ،

دنیایم را ، هر چه که باشد ، خودم با دست هایم ساختم ؛

پس اگر هم گلایه ای باشد از خودم دارم نه پدیده ای دیگر . . .

دنیایم را حاصل دو چیز می دانم ؛

من و افکار مچاله شده ام . . .

منی که هنوز از تاریکی این افکار شوکه ام . . .

حال که کلمات را پشت سر هم از این افکار به قلم منتقل می کنم ،

شاید همه ی مردم شهر خواب باشند ولی من . . . نه . . .

بیدارم و این بار در لا به لای این کلمات به دنبال دارویی میگردم برای این ذهن بیمار . . .

ولی دیگر واقعاً به فکر تغییرم . . .

دنیا !!

دیگر کاملاً برای رقصیدن با سازهایت آماده ام ،

فقط غصه های تازه تر را بیخیال شو . . .

از خوردن همان غصه های گذشته ، سیر سیرم . . . !

اصلا شناختی مرا ؟!!!

همانی هستم که با هیچ کس جور در نیامد ؛

مثل تکه ای ناشناخته از پازلی گمشده . . .

کسی که در سرش هزار و یک مسئله را سوزاند . . .

کسی که هنرش برای همه مضحک بود . . .

کسی که شش دانگ غم به اسمش خورده بود . . .

آری ! من همانم . . .

ولی با این تفاوت که تکیه گاهم این بار ،

نه شانه های کسی ست و نه دیوار ؛

این بار به پاهای خود تکیه کرده ام . . .

دیگر آینه برایم لالایی نمی خواند . . .

دیگر به دنبال پازل گمشده ام نیستم . . .

می روم . . .

می روم و با همین فکر برعکس با همه می جنگم . . .

می روم تا خودم بقیه ی پازل را بسازم . . .



:: موضوعات مرتبط: عاطفی


شنبه هشتم بهمن 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

خاطرات

این چای واقعی است . . .

و این گلو ؛

که جرعه کش داغ های توست . . .

از واژه ها بخار بلند است . . .

از زخم ها ؛

شقایق تازه . . .


سوت قطار زودتر از ابر می رسد . . .

و دستمال من ؛

فرصت نمی کند که ببارد برای تو . . .


پخش می شود در ذهنم ؛

بارانی که مثلا"(!) می خواهد رد پای تو را پاک کند در من . . .

من ! میدان خسته ای که دور خودش مدام ،

ایستاده در گردش است . . .


اما . . .

نه زخم کهنه بند می آید ،

                       نه باران پشت پنجره ،

                                               و نه خاطرات تو . . .



:: موضوعات مرتبط: عاطفی


جمعه سی ام دی 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

برای گلی که عمری شیفته ام کرده بود




تو دیگر نه آن دختر معصوم "میم مثل مادر" ی و نه آن زن بی گناه در "سنتوری" . . .
و نه آن گلشیفته ای که با دیدن هر اثری از او ، خواه خوب و خواه خیلی بد ،
فقط تحسینش می کردم . . .
چه روز هایی که با سنتوری یا درباره ی الی در اوج بودی و چه روزهایی که با رفتنت به
اروپا و بازی های ضعیف در فیلم های ضعیف تر از خودش ،
در همه ی آن روز ها به محض شنیدن اسم فیلم و سینما ؛
فقط اسم گلشیفته بود که بر زبانم بود و تحسین بازی و اخلاق و رفتارش . . .
حالا دیگر برایم یک بازیگر ساده و مستعد دلکنده از سینمای ایران هم نیستی . . .
نه فقط برای من ، بلکه برای خیلی از طرفدار هایت ؛
البته آن هایی که ذره ای از منطق و شعور و غیرت در وجودشان باشد . . .
دیگر همه چیز تمام شد . . .
دیگر مهم نیست که چه بگویند درباره ات . . .
می دانی چرا؟
چون دیگر تو برایم مهم نیستی . . .
اسطوره ای بودی که دیشب پس از شنیدن این خبر کذایی و دیدن یکی از
چندین شاهکار برهنگی ات در جلوی دوربین ها برای آخرین بار ،
تکه هایی از "درباره ی الی" ات را دیدم و برای همیشه از یاد بردمت . . .
برای همیشه . . .
نمی توانم فرض کنم که نادانسته سنگی را در آب های آبی خیال و خیالی اذهان فسیلی
انداخته باشی . . .
یا شاید می دانستی و نمی دیدی . .
تو بر روی "نباید" ها و "باید" هایی که یک عمر بر ما تحمیل شده است خط کشیدی . . .
خوش آمدی قربانی . . .
وقتی روزهایی را می بینم که از تو به عنوان پرچمدار سرزمینم در عرصه ی سینما
نام می بردم ، خشم و پشیمانی را با هم می چشم . . .
وقتی پرچمدار سرزمینم ، حجب و حیا و شرم را از درد و ترس و حسرت می ترکاند ،
و با نگاهی کودکانه ، لخت و برهنه و عریان به لنز آن دوربین کذایی زل می زند ؛
و با سکوتش ، نعره می زند که هااای هاااای ! مرا ببینید . . .
عیبی ندارد زل بزن به این لنز ها ، زل بزن . . .
ولی در خلوت خودت به این وضعیت اسفناک ببغض . . .
ببغض که در هزار توی مفاهیم فسیلی به لجن کشیده شده ای و نمی دانی . . .
آهای خط شکن ! با تو ام . . .
من در برابرت سر تعظیم فرود می آورم و شرمنده ام . . .
و از هم اکنون تمام وجودم اشک و ترس است از دشنام هایی که نثارت می شود . . .
آهای دختر معصوم و وحشی !
تو را به برهنگی آسمانی ات سوگند ؛
آنچه تو کردی را هیچ گاه نمی توانم از یاد ببرم . . .
هیچ گاه . . .



:: موضوعات مرتبط: اجتماعی، عاطفی


پنجشنبه بیست و نهم دی 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

عشق

تلخی جدایی های موقت از تو آنچنان درد آور است که دل هوس مردن می کند ولی ؛

همیشه به این دل نهیب می زنم که برای مردن هم باید " تو " باشی . . .

می بینی ؟! بی تو حتی مردن هم برایم خنده دار می شود . . .

دلم مثل همیشه هوایی است ،

سراغ تو را از خاطرات قشنگ گذشته می گیرد . . . 

ولی باز هم با خود می گویم آن روزها هر چقدر هم که  زیبا و غیر قابل تکرار باشند ، 

با خود تشویش به همراه داشتند ، ترس ، دلهره ، تردید و . . .

ولی امروز . . .

حالا با اطمینان بی نطیری از عشقی صحبت می کنم که هرگز تا به این حد برایم مقدس و باشکوه

نبوده است . . .

آن روزها تردید هایی بود ؛

تردید رفتن و نماندن ، دوست نداشتن ، ترس از آینده . . .

ولی ماندی ،

دوست داشتم ،

و آینده خوب یا بد ، به جز در کنار هم بودن نیست . . .

صادقانه یادت باشد ؛

عشق آشنایمان کرد و عشق هم باید جدایمان کند . . .

دستم خیلی زود برایت رو شد ،

دلم دستم را رو کرد ؛

چشمانت را باز کردی و در این دستان چیزی جز صداقت و یکرنگی و عشق برایت نداشتم . . .

از خودمان نترسیدم و از گفتن هم ایضا" . . .

تصمیم گرفتم که دوست بدارم ، به جای این که دوست داشتن را انتظار بکشم . . .

عشق را محفوظ دارم و برایش به حرمت خوشبختی اندک اکنون و بیکران آینده ام ارزش قائل شوم . . .

و قدرتی که این عشق به من هدیه داده را همچنان حفظ کنم ؛

قدرتی که زندگیم را با تمام تلخی ها ، شیرین کرده است . . .

باور کن تا تو نخواهی ؛

شقاوت سنگ ، سکوت شیشه را نخواهد شکست . . .




:: موضوعات مرتبط: عاطفی


سه شنبه بیست و هفتم دی 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

بمان!

مثل همیشه پناه آورده ام به برگه ای سفید ؛
تا باز هم بی رحمانه با بارش احساساتم ، کثیفش کنم . . .

دلگیرم از تک تک ثانیه هایی که این روزها ؛
مشاهده ی رقصشان برایم دردناک ترین شکنجه ی دنیاست . . .
ثانیه هایی که تیک تاکشان ، تکه تکه ام می کند . . .
ثانیه هایی که می دانم قرار است تا چندی دیگر سیاه ترین روزهای عمرم را رقم بزنند ؛
حتی سیاه تر از همه ی سیاهی های این زندگی سیاه سیاه سیاه . . .

روزهایی در راهند که مطمئنم از من جز مخروبه ای باقی نخواهند گذاشت . . .
آری!
این اسطوره ی تحمل درد ، دیگر توانش را نیست به تحمل این درذ . . .

در این زندگی سیاه ،
راه های زیادی را امتحان کرده ام . . .
بیراهه های زیادی را هم ایضا" . . .
هر چند که همان راه ها سر انجام ، به همین بیراهه منجر شدند . . .

پروردگارا! به بزرگی خودت قسم که دیگر خسته ام ؛
از همه چیز و همه کس . . .
ای ایزد بخشاینده !
تک تک این درد ها را به من بخشیدی ،
تک تک آنها را چشیدم و باز ، شکر !!
در این تاریکی مطلق به کور سویی از نور هم راضی ام . . .

آن کور سویی که خودت می دانی ؛
قادر است از این ویرانه یک آبادی بسازد . . .
آن کور سویی که واژه ی "بمان" را برایم به مقدس ترین واژه ی دنیا تبدیل می کنند . . .
آری . . .
بمان !
کلمه ای که برایم مرزی بین امید و نا امیدی مطلق است . . .
مرزی بین درد و لذت . . .
مرزی بین بقا و فنا . . .
مرزی بین هیچ و همه . . .
مرزی بین بودن و نبودن . . .
مرزی بین من و ما . . .
بمان !
با تو ام!
صدایم را می شنوی !
بمان ! و تک تک این مرزها را برایم از بین ببر . . .
دیگر از کلمات و کمک گرفتن از آن ها هم خسته شده ام . . .
پس بمان !
                       بمان !
                                         بمان !



:: موضوعات مرتبط: عاطفی


دوشنبه بیست و ششم دی 1390
م : ن : علیرضا

باور

من گمان می کردم
رفتنت ممکن نیست ..
رفتنت ممکن شد
حال
باورش ممکن نیست ..




دوشنبه بیست و ششم دی 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

خلاص

دیگر به مرز نابودی رسیده ام  . . .
چیزی به ویران شدنم نمانده . . .
شاید چیزی شبیه به یک تلنگر . . .
خدایا!! . . .
التماس می کنم . . .
ضربه ی آخر را هم بزن و . . .
خلاص . . .



:: موضوعات مرتبط: عاطفی، جملات کوتاه


دوشنبه بیست و ششم دی 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

هوس

i



در دنیایی که ؛

عاشق و معشوق ، "هوس" را فریاد می زنند ؛

بهترین راه برای عاشق بودن و عاشق ماندن ،

"تنهایی" است . . .



:: موضوعات مرتبط: عاطفی، جملات کوتاه


شنبه بیست و چهارم دی 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

خندیدن با چشمانی خیس

خارج از وزن ، سبک ، خسته
به ته خط رسیدن و دیدن . . .
به تمام اون چه گفتم و گفتی ؛
با چشمانی خیس خندیدن . . .

بیخودی دلخوشم نکن که پشت آن چشم  ها ،
لشگری از سکوت و ترس و تردیده . . .
من همیشه دروغ می گفتم ، چون که ؛
درد ، این جا ، در دل من خوابیده . . .

مثل یک روح بیدارم تمام شب رو ،
مثل یک زخم رو تن یک بیمار . . .
دیگه شب خوابش گرفته از من ! .  . .
تنها تکیه گاه من هم ، دیوار . . .

مثل یک مجرم ، هنگام شکنجه ،
بستم چشمانم را که درد کم تر شه . . .
یه پل شکسته ام بین دو هیچ ؛
خطرش هست که هر لحظه خم تر شه . . .

مثل یک سرنگ آلوده توی رگم ،
پر از ویروس دلتنگی و وحشت . . .
مثل یک بچه گربه که لگد خورده ؛
همه ی احساسش تو کوچه ای خلوت . . .

توی چت ، پشت یک مانیتور خسته ،
بی کسی های خسته ام رو بغل کردی . . .
من تو رو بو کشیدم از غم  و تو ؛
مطمئن بودم که به این عشق می خندی . . .

وقتی شیطان ، با هزار دسیسه ؛
غار تنهایی اش رو به آدم ها می فروخت . . .
یه کسی شبیه تو ، حوا ،
من ، آدمی که لای آدم ها می سوخت . . .

یک درختم که کرم های تنش ،
تنها دلخوشی شب هاشن . . .
یک کویرم که خواب می بینه ؛
رو تنش دارن آب می پاشن . . .

خارج از وزن ، یه نت لالم ،
که دل از سمفونی شدن کنده . . .
بی صدا تر از همیشه داره ؛
با چشمانی خیس ، می خنده . . .



:: موضوعات مرتبط: عاطفی، اشعار


شنبه بیست و چهارم دی 1390
م : <-PostCategory-> ن : علیرضا

مثل من

یه متن فوق العاده ی دیگه از "سوگل" که روز به روز قلمش با احساس تر میشه :

دلم اکنون مثل ؛

بیابانی است که حتی خار هم درونش خشک می شود . . .

مثل دریایی است که امیدی به پایان رسیدن مصیبت هایش نیست . . .

مثل آتشی است که بی صدا می سوزد و ناپدید می شود . . .

مثل بیشه زاری است که در امید رفع تشنگی جان می دهد . . .

مثل پروانه ای است که در پیله اش به خواب همیشگی فرو می رود . . .

مثل شهر شلوغی است که با صعود نابود می شود . . .

مثل اتاقی است که در و پنجره ای ندارد . . .

مثل گیتاری است که سیم هایش را کنده اند و دیگر قدرت بیان ندارد . . .

مثل شبنم صبگاهی است که با امید ، ناامید ناپدید می شود . . .

مثل ابری است که برای باریدن به کمک ابر های دیگر نیاز دارد . . .

مثل ظرف بی ارزشی است که دیگران از شکستنش بیمی ندارند . . .

مثل ورقه ای است که برای زیبایی اش اطرافش را آتش می زنند . . .

مثل آسمانی است که همه را در خود جای می دهد . . .

مثل جنگلی است که با یک جرقه نابود می شود . . .

مثل مدادی است که هرکس مقداری از سرش را می تراشد . . .

مثل جاده ای است که تنها به امید سرابش جلو می رود . . .

مثل گل پرپری است که باد هم بر او رحم نمی کند . . .

مثل وازه ای است که قدرت حمل حرف هایش  را ندارد . . .

دلم اکنون مثل من است . . . . . .

 



:: موضوعات مرتبط: عاطفی