
باید بروم . . .
کجا؟؟ مهم نیست . . .
مهم رفتن است و نجوایی که در گوشم می گوید :
برنگرد ، هیچ وقت هم به پشت سرت نگاه نکن که سنگ می شوی ،
با گذشت زمان غبار می شوی و باد تو را می برد تا آنجا که
دیگر خودت هم نمی توانی دلت را که روزی می تپید و هیچ وقت از تو ساعت نمی پرسید(!) پیدا کنی . . .
سخت است . . .
ولی می روم تا خاطره شوم و گم شوم در آن جاودانگی که تو برایم می سازی . . .
آن لرزیدن دست و دلم که از خاطره شدن می گریزی و نمی خواهی که باورش کنی . . .
آری !
نمی خواهی باور کنی که همه ی ما آمده ایم تا خاطره شویم و خاطره بمانیم ،
و دلیل بغض کسی باشیم . . .
این ها زا باور نمی کنی ،
و منتظری تا ببینی خاطره ی فردای کدام غریبه ی از راه رسیده خواهی شد . . .
این جا . . .
همین لحظه . . .
یک نفس عمیق بکش . . .
تمام شد . . . همین . . . انگار هیچ اتفاقی نیفتاده . . .
آن قدر برایت ساده بودم که خاطره نمی شوم ، بغض و حتی اشک ؛
اشکی که جمع شود در چشمات تا دنیا را یک لحظه تار کند و بعد بچکد روی همین نوشته ای
که داری می خوانی و نمی دانی چرا . . . !
این نوشته ها به کوچه های خاطره می رسند ،
به خاطره های بن بست گاهی . . .
بی هیچ گریزگاهی . . .
و من . . .
اکنون . . .
احساس می کنم که بریده ام ، کم آورده ام و حق بازگشت ندارم . . .
گاهی دیوار های این اتاق ، سقف ترک خورده اش ، پنجره ی رو به بیابانش و هوای خفه اش
خاطره می شود . . .
و تو سال ها بعد در اتاقی از خواب بیدار می شوی که سقفش ترک ندارد و پنجره اش
رو به دریا باز می شود . . .
اما آن روز می دانی که روزی کسی را میشناختی که در آن اتاق توصیف شده زندگی می کرد و
حالا نمی دانی کجای ذهنت گمش کرده ای . . .
ساده است . . .
اتفاق است . . .
ولی اتفاقی نیست . . .
به من فکر نکن . . .
اگر برایت مثل تمام روزهای تکراری تمام می شوم ، به من فکر نکن . . .
ترجیح می دهم برایت عطسه ای باشم که در بدترین زمان به سراغت می آید تا تو در تمام عمرت ،
با هر عطسه به یادم بیاوری ؛ نه توجهی گذرا از سر ناچاری . . .
من اگر خاطره ی تو نباشم ، ترجیح می دهم که نباشم . . .
:: موضوعات مرتبط: عاطفی


م : <-PostCategory->
ن : علیرضا





